دیشب دلم گرفته بود یاد سیا افتادم.یاد خاطراتمون یاد آخرین حرفایی که با هم می زدیم.یاد اون موقعی که من از سیا خواستم اگه تو این مدت یه خوبی از من دیده بگه و اون هیچ چی نگفت.یاد اون موقعی که سیا از من خواست که من خوبیشو بگم و من یادم رفت همه خوبیاشو بگم.یادم رفت بگم تو اینقدر خوب بودی که با اینکه من هیچ وقت نگفتم چقدر دوست دارم ولی تو این مدت تحملم کردی.یادم رفت بگم با اینکه هیچ وقت باهات نیومدم بیرون ولی تو بازم باهام موندی.بعضی وقتا که یاد اون روزا می افتم اول از خدا می خوام که یکیو سر راهش قرار بده که همون کاری رو که با من کرد با خودش بکنه ولی بعد می گم خدایا من که آخرش نفهمیدم من مقصرم یا اون در هر دو صورت دعا می کنم خوشبخت شه
آمین لازم نيست تو مرا دوست داشته باشي....
من به اندازه هر دومان تو را دوست دارم...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 12:6 توسط لوسی |
| ||||||