مدتیه می خوام آپ کنم اما نمی دونم با چی؟ از کی بگم ؟ چه جوری بگم؟ از رفیقای نا مردی که فکر کردن در موردشون حالم رو بهم می زنه! آره می خوام همینو بگم ..آدمای دو رویی که با یه چهره ی مهربون میان تو راهت و درست وقتی اعتمادت رو جلب کردن؛ بزرگترین ضربه ی زندگیت رو بهت می زنن..آخ که دیوونه می شی وقتی این همه دروغ می بینی ... خیلی باهم خوب بودیم،یه وقتایی بحثمون می شد ولی هیچ کدوم عادت نداشتیم به دل بگیریم،رفاقتمون به آخرین حده خودش رسیده بود که نا مردی رو تموم کرد..نمی دونم چرا! اولش نمی خواستم به دل بگیرم،ولی بد جوری ریشمو سوزوند،هیچ جای برگشتی نذاشت،مثه اینکه با آتیش زدنم حال می کرد.. نمی دونم چرا! هیچ موقع جوابمو نداد،همیشه طفره رفت،فقط می گفت :لوسی من اشتباه کردم...آخه بی انصاف به چه قیمتی؟! این یه اشتباه کوچیک نبود که بشه به راحتی ازش گذشت! نمی گم نمی بخشمش فقط می سپارمش دست خدا،از خدا می خوام به صلاح خودش جوابش رو بده آدم یه وقتایی می مونه!! به کی می شه اعتماد کرد؟ چطوری می شه میون این ... زندگی کرد؟ یکی بخواد بی شیله پیله زندگی کنه نمی زارنش!!! باید نامرد و بی صفت باشی اگه می خوای این میون بدون هیچ مشکلی زندگی کنی!!! خوب آره هنوزم آدم خوبا زیادن ولی اینکه قسمت ما بشن یک در هزاره..اگه بخوای خوش بین باشی اونقده سرت به سنگ می خوره تا حالیت بشه دنیا چه جوریاست!!! نظر شما چیه؟ حرفامو قبول دارین؟ یقین دارم همتون تجربه ی یه بار نا مردی رو دارین.. پس بی نظر نذارین اگه قادر به فکر کردنید!!!
از خودم ؟آخه هر حرفی که گفتنی نیست!
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 14:30 توسط لوسی |
| ||||||