چه قدر حقيرند مردماني که نه جرأت دوست داشتن دارند ، نه ارادهي دوست نداشتن ، نه لياقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن، با اين حال مدام شعر عاشقانه ميخوانند *********************** از شکستن دو چيزبترس يک دلي که صادقانه دوستت داره دومي دلي که صادقانه به يادت است
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 0:13 توسط لوسی |
دیشب دلم گرفته بود یاد سیا افتادم.یاد خاطراتمون یاد آخرین حرفایی که با هم می زدیم.یاد اون موقعی که من از سیا خواستم اگه تو این مدت یه خوبی از من دیده بگه و اون هیچ چی نگفت.یاد اون موقعی که سیا از من خواست که من خوبیشو بگم و من یادم رفت همه خوبیاشو بگم.یادم رفت بگم تو اینقدر خوب بودی که با اینکه من هیچ وقت نگفتم چقدر دوست دارم ولی تو این مدت تحملم کردی.یادم رفت بگم با اینکه هیچ وقت باهات نیومدم بیرون ولی تو بازم باهام موندی.بعضی وقتا که یاد اون روزا می افتم اول از خدا می خوام که یکیو سر راهش قرار بده که همون کاری رو که با من کرد با خودش بکنه ولی بعد می گم خدایا من که آخرش نفهمیدم من مقصرم یا اون در هر دو صورت دعا می کنم خوشبخت شه
آمین لازم نيست تو مرا دوست داشته باشي....
من به اندازه هر دومان تو را دوست دارم...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 12:6 توسط لوسی |
هر وقت تو زندگيت به يه در بزرگ كه يه قفل بزرگ روش بود رسيدي نترس و نا اميد نشو چون اگه قرار بود در باز نشه جاش يه ديوار مي گذاشتن
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 18:29 توسط لوسی |
خداخافظ ای شعر شبهای روشن خداحافظ ای قصه عاشقانه خداحافظ ای آبی روشن عشق خداحافظ ای عطر شعر شبانه خداحافظ مهربانم ....... خداحافظ ، دلم برایت تنگ خواهد شد
اکنون ، ..... تو .... برای همیشه رفته ای و چشمانم تا ابد تو را فریاد خواهند کرد . به چشمان من بنگر ....... من.... تو را دوست داشتم !
+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 11:12 توسط لوسی |
شبي خواب ديدم با خدا کنار ساحل قدم ميزنم،رد پاي هردوي ما روي ساحل بود،وقتي برگشتم و به گذشته نگاه کردم ديدم در موقع سختي تنها يک رد پا کناره ساحل است، پس به خدا گله کردم و گفتم:خدايا چرا در موقع سختي مرا تنها گذاشتي؟، خدا لبخندي زدو گفت: بنده ی من, در آن موقع تو در آغوش من بودي
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 22:28 توسط لوسی |
| ||||||