عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 10:55 توسط لوسی |
زمانی عاشقی ومیتونی ادعا کنی عشقت واقعیه که رهاش کنی...در قفس رو باز کنی و بزاری پرنده ی قشنگت پرواز کنه...آزاد،آزاد...بزار اونقدر بره که تو انتهای آسمون ببینیش...مطمئن باش اگه دلش عاشق باشه وبرگشتنی باشه، برمیگرده ...اما اگه بر نگشت...بسپرش دست خدا...بذار اونقدر پرواز کنه تا به اون جایی که میخواد برسه. به همون جایی که دل کوچیکش شاد باشه واحساس سعادت کنه و تو رو تو رویات خوشحال کنه!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 17:45 توسط لوسی |
سيب سرخي را به من بخشيد و رفت عاقبت بر عشق من خنديد و رفت اشک در چشمان سردم حلقه زد بي مرووت گريه ام را ديد و رفت تو روزايي كه نياز دارم به يه هم صحبت به يكي كه ارومم كنه زير فشار اين درساي لعنتي الان كه نياز دارم به ۱دقيقه ارامش.... تو هم تنهام گذاشتي سلام امتحانامو دادم.واقعا سخت بود.ایشالله خدا خودش کمکم میکنه.هر چند اینقدر کفر گفتم که فکر نمی کنم خدا دیگه منو به عنوان بندش قبول داشته باشه.دوست دارم داد بزنم بگم خدایا غلط کردم تو بزرگی کن منو ببخش.هیچ کس نمی دونه تو اوج اون امتحانای سخت و مریضی و... حس کنی به شنیدن صدای اون کسی که دوسش داشتی محتاج باشی و اون نخواد صداتو بشنوه چقدر سخته.اون شبو تا نیمه های شب اشک ریختم نمی دونم کی خوابم برد فقط همینو می دونم که خدای مهربون کمکم کرد صبح که از خواب بیدار شدم همه چیزو فراموش کردم تا دو یا سه روز پیش که وسط هیئت امام حسین دیدمش.اونم منو دید اما از وقتی دیدمش حس می کنم دیگه دوسش ندارم.کاش این حس تا ابد با من بمونه. آمین آه از این درد های تلخ وکهنه.آیا در پسش رهایی هست؟
+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 11:17 توسط لوسی |
| ||||||