سلام سلام
خوبید؟
ببخشید یه مدت نبودم.خوشحالید منو نمی بینید آره؟
باور نمی کنید چقدر عالیم بعد از این همه وقت
باور نمی کنیدحتی یادم نمی یاد سیا کی هست.یک ماه پیش باهاش حرف زدم و اعتراف کرد که هر کاریو که با من کرده یکی دیگه با اون کرده.یه دختره سیا رو عاشق می کنه و ولش می کنه و می ره....
ممنونم خدا خیلی دوست دارم خدا جونم
گفته بودم وقتی دلم تنگ شه وبلاگو آپ می کنم پس دیگه هیچ وقت این وبلاگو آپ شده نمی بینید ولی نظراتتونو می خونم
از همتون ممنونم
مرسییییییییییییی که تنهام نذاشتین
خداحافظ همین حالا....
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:41 توسط لوسی |
چه قدر حقيرند مردماني که نه جرأت دوست داشتن دارند ، نه ارادهي دوست نداشتن ، نه لياقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن، با اين حال مدام شعر عاشقانه ميخوانند *********************** از شکستن دو چيزبترس يک دلي که صادقانه دوستت داره دومي دلي که صادقانه به يادت است
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 0:13 توسط لوسی |
دیشب دلم گرفته بود یاد سیا افتادم.یاد خاطراتمون یاد آخرین حرفایی که با هم می زدیم.یاد اون موقعی که من از سیا خواستم اگه تو این مدت یه خوبی از من دیده بگه و اون هیچ چی نگفت.یاد اون موقعی که سیا از من خواست که من خوبیشو بگم و من یادم رفت همه خوبیاشو بگم.یادم رفت بگم تو اینقدر خوب بودی که با اینکه من هیچ وقت نگفتم چقدر دوست دارم ولی تو این مدت تحملم کردی.یادم رفت بگم با اینکه هیچ وقت باهات نیومدم بیرون ولی تو بازم باهام موندی.بعضی وقتا که یاد اون روزا می افتم اول از خدا می خوام که یکیو سر راهش قرار بده که همون کاری رو که با من کرد با خودش بکنه ولی بعد می گم خدایا من که آخرش نفهمیدم من مقصرم یا اون در هر دو صورت دعا می کنم خوشبخت شه
آمین لازم نيست تو مرا دوست داشته باشي....
من به اندازه هر دومان تو را دوست دارم...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 12:6 توسط لوسی |
هر وقت تو زندگيت به يه در بزرگ كه يه قفل بزرگ روش بود رسيدي نترس و نا اميد نشو چون اگه قرار بود در باز نشه جاش يه ديوار مي گذاشتن
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 18:29 توسط لوسی |
خداخافظ ای شعر شبهای روشن خداحافظ ای قصه عاشقانه خداحافظ ای آبی روشن عشق خداحافظ ای عطر شعر شبانه خداحافظ مهربانم ....... خداحافظ ، دلم برایت تنگ خواهد شد
اکنون ، ..... تو .... برای همیشه رفته ای و چشمانم تا ابد تو را فریاد خواهند کرد . به چشمان من بنگر ....... من.... تو را دوست داشتم !
+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 11:12 توسط لوسی |
شبي خواب ديدم با خدا کنار ساحل قدم ميزنم،رد پاي هردوي ما روي ساحل بود،وقتي برگشتم و به گذشته نگاه کردم ديدم در موقع سختي تنها يک رد پا کناره ساحل است، پس به خدا گله کردم و گفتم:خدايا چرا در موقع سختي مرا تنها گذاشتي؟، خدا لبخندي زدو گفت: بنده ی من, در آن موقع تو در آغوش من بودي
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 22:28 توسط لوسی |
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 10:55 توسط لوسی |
زمانی عاشقی ومیتونی ادعا کنی عشقت واقعیه که رهاش کنی...در قفس رو باز کنی و بزاری پرنده ی قشنگت پرواز کنه...آزاد،آزاد...بزار اونقدر بره که تو انتهای آسمون ببینیش...مطمئن باش اگه دلش عاشق باشه وبرگشتنی باشه، برمیگرده ...اما اگه بر نگشت...بسپرش دست خدا...بذار اونقدر پرواز کنه تا به اون جایی که میخواد برسه. به همون جایی که دل کوچیکش شاد باشه واحساس سعادت کنه و تو رو تو رویات خوشحال کنه!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 17:45 توسط لوسی |
سيب سرخي را به من بخشيد و رفت عاقبت بر عشق من خنديد و رفت اشک در چشمان سردم حلقه زد بي مرووت گريه ام را ديد و رفت تو روزايي كه نياز دارم به يه هم صحبت به يكي كه ارومم كنه زير فشار اين درساي لعنتي الان كه نياز دارم به ۱دقيقه ارامش.... تو هم تنهام گذاشتي سلام امتحانامو دادم.واقعا سخت بود.ایشالله خدا خودش کمکم میکنه.هر چند اینقدر کفر گفتم که فکر نمی کنم خدا دیگه منو به عنوان بندش قبول داشته باشه.دوست دارم داد بزنم بگم خدایا غلط کردم تو بزرگی کن منو ببخش.هیچ کس نمی دونه تو اوج اون امتحانای سخت و مریضی و... حس کنی به شنیدن صدای اون کسی که دوسش داشتی محتاج باشی و اون نخواد صداتو بشنوه چقدر سخته.اون شبو تا نیمه های شب اشک ریختم نمی دونم کی خوابم برد فقط همینو می دونم که خدای مهربون کمکم کرد صبح که از خواب بیدار شدم همه چیزو فراموش کردم تا دو یا سه روز پیش که وسط هیئت امام حسین دیدمش.اونم منو دید اما از وقتی دیدمش حس می کنم دیگه دوسش ندارم.کاش این حس تا ابد با من بمونه. آمین آه از این درد های تلخ وکهنه.آیا در پسش رهایی هست؟
+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 11:17 توسط لوسی |
می دونید امروز چی شد؟فهمیدم میانترم معادلات دیفرانسیلم از ۱۰ شدم ۱۰.خیلی خوشحالم همیشه تو ریاضی می لنگیدم.البته نه همیشه از وقتی با سیا آشنا شدم.چون اولین باری بود که افتادم اونم ریاضی درسی که دبیرستان عاشقش بودم.شاید فکرو خیال سیا نمی ذاشته اون موقع ریاضی بخونم
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 11:52 توسط لوسی |
تمام انچه با من همراه شده اید تا این زندگی را با تمام سختی هایش تحمل کنم خسته شده ام می خواهم این دنیا را با تمام بدی هایش از ذهن خود محو کنم و خوبی هایش را به خاطر بسیارم و تجربه زندگی ام باشد تمام انچه ویران کرد دل را امروز خیلی خوش گذشت
دل که رنجید از کسی خرسند کردن مشکل است شیشه بشکسته را پیوند کردن مشکل است...
کوه ناهموار را هموار کردن شکل نیست حرف ناهموار را هموار کردن مشکل است ...
بار حمالان به دوش خود کشیدن رنج نیست زیر بار منت نامرد رفتن مشکل است
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 13:22 توسط لوسی |
خیلی دلم گرفته
از دیشب تا حالا دلم گرفته.نمی دونم از کی.منظورم سیا نیستا آخه فکر کردن به اون چه سودی به حال من داره؟همون بهتر که بره با اون دختر خیابونیا.آخرشم با همونا ازدواج کنه و خوشبخت شه. درسته که سیا باعث شد از بهترین دوستام جدا شم ولی در این مورد ازش ممنونم که کاری کرد که دوستامو بشناسم. دو تا از دوستام مامان شدن یکیشون دانشگاه قبول شد ولی واسه نداشتن شهریه نتونست بره.یاد بچگیامون به خیر.دلم خیلی گرفته امیدوارم فردا که قراره همه دوستام بعد از این همه سال دور هم جمع شیم بهم خوش بگذره.دل تو دلم نیست ببینم چه شکلی شدن.البته اون نامردا نمیان. استرس امتحانای هفته دیگه هم دارم.دعا کنید با نمره عالی پاسشون کنم. آمین
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 15:7 توسط لوسی |
سلام رها سلام رها جون هم من هم خودش می دونیم که من چقدر موقعیتهای بهتر از اون داشتم و خواهم داشت اگه یه چیزایی هم می نویسم واسه اینه که یاد دروغهایی که در مورد مامانش می گفت می افتادم آتیش می گرفتم خیالی نیست رها جوووووووووووو ن به خاطر تو پاکش کردم خوبه؟
لوسی جمله بهتری هم بود اگه فکر می کردی !!
دختر خوب خوشگل مگه نگفتی من همیشه سپیدم ؟ پس ؟
هر چه زودتر بلند شو و روی پاهات بایست و به خودت افتخار کن تو بهترینی باید بهترین رو داشته باشی اونم بهترینه اونم باید بهترین رو داشته باشه هر کس به اندازه خودش
همیشه یه چیزی که از دست میدی یه چیز بهتر بدست میاری پس منتظر چیز بهتر باش نه اونی که نوشتی
+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 23:34 توسط لوسی |
دیشب واسه همیشه ازش خداحافظی کردم.با اینکه بهش گفتم واسه همیشه می رم ولی گفت سرم درد می کنه برو خداحافظ
بعضی وقتا از حماقت خودم گریم می گیره. من این وبلاگو مواقعی که دلم واسش تنگ می شه آپ می کنم و امیدوارم که این وبلاگ بزودی دیگه هیچ وقت آپ نشه خوشحال می شم با نظراتون منو از تنهایی در بیارین
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 11:17 توسط لوسی |
وقت رفتن نمی خوام ببینمت (حمید عسکری)
می دونم ببینمت کم میارم
اگه یک لحظه فقط نگام کنی
دلمو پشت سرم جا می ذارم
اگه خونسرد نگام به دل نگیر
دل تو یه روز ازم خسته می شه
اگه اسممو فقط صدا کنی
راه رفتن واسه من بسته می شه
وقت رفتن نباید گریه کنی
اینجوری دلم واست تنگ نمی شه
می دونم هر جای دنیا که باشم
تو دلم عشق تو کمرنگ نمی شه
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 10:6 توسط لوسی |
سلام سیای عزیز
منو می شناسی؟من همون لوسیمه 3 سال پیش تو هستم… همونی که همیشه ازم می خواستی واست لوس شم و من اونقدر لوس شدم که از دستم خسته شدی... گفته بودی که یه روز ازم خسته میشی ؟؟ من که یادم نمیاد !! ... تو یادت میاد چی می گفتی ؟؟؟
می دونم من خودم تو رو از دست دادم ...گفتن دوستت دارم کمترین کاری بود که من می تونستم برا عشقم بکنم ... دیدن تو زیباترین لحظه های این عشق ... اما ... اما شاید من ... من کودکانه تورو از دست دادم .. با همه بچه بازیها و نگفتنهام و گفتن هام ... ولی ....ولی کاش یک بار هم که شده خودتو جای من می ذاشتی ... اما نه ...تو تویی و من من ... تو جفا می کنی و من دعا ...
.دعات می کنم .. دعا می کنم هر جا که هستی با هر کی که هستی خوب و خوش و شاد باشی...... بازم عاشق شدی ؟! دعا می کنم که هیچ وقت عشقت ترکت نکنه ... میگم خدایا یه کاری کن تا تو مثل من نشی ... خرد ... آب ... می دونی چطوری ؟؟ آدم خرد می شه وقتی ببینه رو تن موجای سهمگین یه عشق نا آروم ، خونه ساخته .... آدم آب میشه وقتی نمی تونه دردش رو فریاد بکشه تا مبادا اونایی بشنون که نباید ... فریاد از جور اونی که عزیز ترینشه ... دعات می کنم ... دعا می کنم کسی که همه امیدته بعد از یک سال بهت نگه من می تونم دوست خوبی واست باشم.... چه جمله آشنایی ... همه عاشقا همینو می گن !! عاشقایی مثل مجنون ... نکنه تو هم مجنون شدی و من لیلی ...لیلی بی وفا !!
دعات می کنم ... دعا می کنم کسی که خواب و خوراکت شده بی هیچ دلیلی نذاره و بره ....
ازخدا می خوام همیشه تو زندگیت شاد و خوشحال باشی ..
سیا ..خیلی دوست دارم ببخشمت ... نمی گم نبخشیدمت ... دلم شاید نمیتونه تو رو به عشقم ببخشم ... میگم شاید خدا ..شاید خدا بتونه دردم رو تو دلت فریاد بکشه ... درد این همه سال ... سه سال اشک ... لوسی که چشماش با اشک غریبه بود ... اما حالا تنها آشناشه ...
تا حالا شده یه عروسک رو ببینی که دلش هوای یکی رو میکنه و می شینه تو نگاهش .؟.. می دونی تنها غم عروسک چیه ؟؟؟ دردش بازیچه بودنه ... اینکه اسیر یه دست نامهربون و یه لب نامهربونتر بشه ... اینکه با خودش عهد کنه تا هیچ وقت کلمه ای نگه و نشنوه اما همش چشم به راه باشه تا ... تا شماره ات بیفته و بیای ... قلبش ا زجا کنده بشه و. ....می دونی چقدر سخته با رویای یکی از خواب بیدار شی ولی بفهمی وقتی اونی که تو رویا مال تو بوده تو بیداری دستاش تو دستای یکی دیگه بوده ؟؟
خوشحالم از اینکه تا حالا غرورت جلوی دوستات خرد نشده...نمی دونی چقدر سخته عشقت جلو دوستت ، خردت کنه...خیلی سخته دوستت دلش برات بسوزه و التماس کنه که عشقت رو فراموش کنی ... .خیلی سخته عشقت با دوستت قرار بذاره و بخواد اونو ببینه ... اینا رو دیدی ؟؟؟ سیا ... نمیدونی این دنیا خیلی کوچیکتر از اونیه که تو می بینیش ... نکنه یه روزی بیای بگی ... لوسی ... خیلی سخت بود ...
یادته همیشه واست دنبال یه عروسک موش می گشتم؟ یه ماه پیش پیداش کردم.همین که خواستم بخرمش یادم اومد تو الان داری با دوستات می گی و می خندی و حتی اگه منو ببینی نمی شناسی ... چرا ؟؟
سیا ... یادته یک سال پیش تو بیمارستان ؟؟؟ می دونی چی شده بود؟؟ دلیلش تو بودی....هیچ وقت بهت نگفتم چون نمی خواستم دفعه بعد که منو دیدی یه صفت دیگه به اون صفتایی که به من داده بودی اضافه شه....یادته یه بار بهم گفتی هر چی دیدی از چشم خودت دیدی؟ یادته یه بار بهم گفتی تو دست از سر من بر نمی داری من که باهات کاری ندارم؟ ...
تو این 3 سال شدبه خاطر من یه کار انجام بدی؟ میتونی بشماریشون ؟؟؟ اندازه انگشتای دست من و تومیشه ... اصلا 6 تا میشه ؟؟!!
خودت خوب می دونی دلیل کارای من چی بود... اگه بهت زیادی گیر دادم برا این بود که یه چیزایی ازت دیده بودم... .اگه نمی اومدم بیرون واسه این بود که فردازود ازم خسته نشی... اگه بهت نمی گفتم چقدر دوست دارم برا این بود که مثل بچه ها فکر می کردم از کارایی که می کنم معلومه که چقدر دوست دارم ...
سیا جون مامان مهتابت راستشو بگو ... خیانت من چه جوابی داشت ؟؟ سردی من چی ؟؟؟ بگو من با خیانت و سردی تو چه کنم ؟؟؟
.تو منو جلو همه دوستام و عمه و فامیلت خردم کردی....بارآخری که با هم دعوا کردیم خواستم نفرینت کنم ولی فقط اشک ریختم... .من خیلی بچه بودم اونقدر بچه بودم که نفهمیدم که تو نه دل داری و نه احساس و فقط واسه نابود کردن من پاتو گذاشتی تو زندگیم.آخه چرا من؟چر ا؟؟؟ آخه چرا اون دختر کوچولوی نازنازی و مهربون و پاک باید تبدیل می شد به یه آدم بد اخلاق و گریون ؟؟
سیا گوش کن ... لوسی چی میگه ...
لوسی می خواد بشه همون لوسی 3 سال پیش ولی بزرگتروعاقلتر و با یه کوله بار تجربه تلخ و شیرین...درسته به قول تو فراموش کردن این همه خاطره سخته و ممکنه هیچ وقت نتونم فراموش کنم ولی تو این دنیای نامرد همه چیز امکان پذیره؟مگه من فکر می کردم که یه روزتو بهم خیانت میکنی؟ولی شد پس هر چیزی تو این دنیای نامرد امکان پذیره...حتی فراموش کردن سیا ...
می خوام تا خدا تاوان خیانتت رو با عشق ازت بگیره ؟؟؟ می دونی چطوری ؟؟ صبر کن .. گفتم دنیا خیلی کوچیکه ... خیلی ....
سیا یادته اینقدر 6 گفتم که همون موقع دوتامون6تا افتادیم؟ ....یادته من 6تا لوس بودم تو 6تا خوب بودی؟ یادته 6 تا همدیگرو دوست داشتیم؟یادته لیلاو فروغ 6تا بد بودند؟ یادته مامان مهتاب و 6 تا دوسش داشتیم؟یادته اندازه دوتا دنیا دوست داشتم؟یادته تو سیا بودی من سفید ؟؟ یادته تو زشت بودی من خوشکل ؟؟ یادته من همیشه بده بودم تو خوبه؟ یادته روزی 6ساعت با هم حرف می زدیم؟یادته تو همیشه نفرت انگیز بودی؟ یادته من بدون تو می مردم؟ یادته شبایی که تا صبح اشک ریختم؟ یادته بهترین روزای عمرمو اشک ریختم؟ یادته تو اوج شادیم اشک ریختم؟ یادته 2سال پیش مردم واسه همیشه؟ یادته همه اس ام اساتوحفظ می کردم ؟ یادته من 18 سال و 4 ماهم بود و تو 20 سال و 5ماه؟ یادته من باغ رویاهای عشق بودم؟ یادته اونقدر شعر "مسافر می شوم از یاد رفته " رو واسم خوندی تا شدم همون مسافره؟ یادته واسه خاطر تو چه اشکایی که خونه اون فروغ نامرد ریختم؟ یادته ...
حالا می تونی بری ... تو با عشق تازه و من با عشق کهنه ... شنیدی میگن به یار کهنه خود کن گذاری که یار نو ندارد اعتباری ؟؟ ... هر چی عشقه مال تو ... 6 تا دوستت دارم و 6 تا فراموشت می کنم ...
دیدار به قیامت سیای عزیز
..... خداحافظ همین حالا
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 19:59 توسط لوسی |
یادته می رفتی گفتم نرو بمون اما رفتی...
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 13:28 توسط لوسی |
چقدرسخته منتظره بهارباشی زمستون از راه برسه
چقدر سخته از دیدنش خوشحال بشه ولی اون ناراحت
چقدر سخته وقتی می بینیش فقط برات اشک بریزه
چقدر سخته دوسش داری ولی اون باور نکنه
چقدر سخته عاشق بشی ولی باور نکنی
چقدر سخته تنها نباشی ولی حس تنهای کنی
چقدر سخته بخوای خودتو از تنهای در بیاری ولی نتونی
چقدر سخته تو تنهای اسیر بشی
چقدر سخته باور کنی تنها نیستی ولی تنهای
چقدر سخته شبا براش اشک بریزی ولی باور نکنه
چقدر سخته بخوای تنها باشی ولی نییستی
چقدر سخته از تنهای اشک بریزی
چقدر سخته بخوای بگی دوسش داری ولی نتونی
چقدر سخته تو تنهای خودت قدم بزنی
چقدر سخته تو تنهایت کسی مزاحم باشه
چقدر سخته دعا کنی ولی بدونی مستاجاب نمیشه
چقدر سخته با تنهای نتونی مبارزه کنی
چقدر سخته بخوای تنهاش بذاری
چقدر چقدر آخه چقدر.........
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 14:36 توسط لوسی |
این کتابی بی سرانجامست و تو صفحه کوتاهی از آن خوانده ای
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 17:28 توسط لوسی |
چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی روی قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی حس کنی که هنوزم دوسش داری چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده .چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی ولی وقتی دیدیش جز سلام هیچ چی نتونی بهش بگی. چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی گل من باغچه نو مبارک
سیا باغچه نو مبارک
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 16:49 توسط لوسی |
ز غم کسی اسیرم که خودش خبر ندارد
عجب از محبت من که در او اثر ندارد غلط است هر که گوید دل به دل راه دارد : دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 15:7 توسط لوسی |
دنیای غریبیست کاش می دونستم چرا؟
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 15:5 توسط لوسی |
مرد ها در چار چوب عشق به وسعت غیر قابل تصوری نامردند.برای اثبات کمال نامردی آنان همین بس که تنها در مقابل قلب عاشق و فریب خورده ی یک زن احساس می کنند مردند . تا هنگامی که قلب زن تسلیم نشده پست تر و سمج تر از یک سگ ولگرد .عاجز تر و تو سری خورده تر از یک اسیر . گدا تر از همه ی گدایان سامره .پوزه بر خاک و دست تمنا به پیش .گدایی عشق می کنند. اما به محض این که خاطرشان در تسلیم قلب زن راحت شد یکباره به یادشان می افتد خدا مردشان آفریده و آن وقت کمال مردانگی را در نهایت نامری در شکنجه دادن و به زنجیر کشیدن قلب یک زن اسیر جستجو می کنند.
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 14:57 توسط لوسی |
مدتیه می خوام آپ کنم اما نمی دونم با چی؟ از کی بگم ؟ چه جوری بگم؟ از رفیقای نا مردی که فکر کردن در موردشون حالم رو بهم می زنه! آره می خوام همینو بگم ..آدمای دو رویی که با یه چهره ی مهربون میان تو راهت و درست وقتی اعتمادت رو جلب کردن؛ بزرگترین ضربه ی زندگیت رو بهت می زنن..آخ که دیوونه می شی وقتی این همه دروغ می بینی ... خیلی باهم خوب بودیم،یه وقتایی بحثمون می شد ولی هیچ کدوم عادت نداشتیم به دل بگیریم،رفاقتمون به آخرین حده خودش رسیده بود که نا مردی رو تموم کرد..نمی دونم چرا! اولش نمی خواستم به دل بگیرم،ولی بد جوری ریشمو سوزوند،هیچ جای برگشتی نذاشت،مثه اینکه با آتیش زدنم حال می کرد.. نمی دونم چرا! هیچ موقع جوابمو نداد،همیشه طفره رفت،فقط می گفت :لوسی من اشتباه کردم...آخه بی انصاف به چه قیمتی؟! این یه اشتباه کوچیک نبود که بشه به راحتی ازش گذشت! نمی گم نمی بخشمش فقط می سپارمش دست خدا،از خدا می خوام به صلاح خودش جوابش رو بده آدم یه وقتایی می مونه!! به کی می شه اعتماد کرد؟ چطوری می شه میون این ... زندگی کرد؟ یکی بخواد بی شیله پیله زندگی کنه نمی زارنش!!! باید نامرد و بی صفت باشی اگه می خوای این میون بدون هیچ مشکلی زندگی کنی!!! خوب آره هنوزم آدم خوبا زیادن ولی اینکه قسمت ما بشن یک در هزاره..اگه بخوای خوش بین باشی اونقده سرت به سنگ می خوره تا حالیت بشه دنیا چه جوریاست!!! نظر شما چیه؟ حرفامو قبول دارین؟ یقین دارم همتون تجربه ی یه بار نا مردی رو دارین.. پس بی نظر نذارین اگه قادر به فکر کردنید!!!
از خودم ؟آخه هر حرفی که گفتنی نیست!
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 14:30 توسط لوسی |
| ||||||